تبليغاتX
حرف تو حرف



نویسنده : خلیل محبی ; ساعت 23:21 روز یکشنبه ششم بهمن 1387

از همه دوستانی که در این مدت به این وبلاگ سر می زدند ممنونم....خداحافظ


دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : خلیل محبی ; ساعت 9:59 روز شنبه پنجم بهمن 1387

سلام..این هم یکی دیگه از دستنوشته های شهید مصطفی محبی ، البته ببخشید که اینقدر صراحت لهجه داره و بی رو دروایسی همه چی رو گفته، این از ویژگی های قلم ایشون بود...

 *********************************************************************

ما بعد از شهدا چه کردیم؟...

دولتمردان...سیاسیون...رجال متفکر کشوری و لشکری، ما بعد از شهدا چه کردیم؟

آیا شهدا رفتند تا بعضی ها از مقام مسئولیتشان سؤ استفاده کنند؟

آیا شهدا رفتند تا شهرام جزایری در زندان راحت نفس بکشد؟

آیا شهدا برای فساد و بی بند و باری سینماهای امروز ایران جان دادند؟

آیا شهدا برای اینکه دختران وبانوان بدحجاب شوند به جبهه رفتند؟

آیا شهدا اگر می دانستند دنبال کردن ناموس مردم یک فرهنگ واجب الاجرا می شود و به طور علنی در جامعه پیاده می شود حاضر بودند جان خویش را فدا کنند؟

ای شهدا من لیاقت نداشتم که با شما بروم چون ماندم و دیدم آنچه را نباید می دیدم

ای شهدا ما بعد از شما گند زدیم...افتضاح عمل کردیم...به خدا شرمنده ایم...به فاطمه زهرا شرمنده ایم...

شهدا مرا هم با خود ببرید....




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : خلیل محبی ; ساعت 9:41 روز سه شنبه یکم بهمن 1387

سلام می کنم خدمت همه دوستان عزیز و گرامی! با توجه به درج مطلب خداحافظی شهید محبی و همچنین عکس هایی از ایشون در حین مجروحیت بسیاری از دوستان خواستار این شدند که بنده چگونگی رفتن به لبنان رو برای آنها شرح بدم...یعنی در واقع مصر بر این بودند که آقا ما هم می خواهیم برویم...

اولا که جنگ تمام شد ثانیا که بر شما واجب نیست...ثالثا این راهش نیست برادر من! شما نباید هیچ وقت خدای نکرده احساسی و یا بر حسب جو حاکم رفتار کنید...شهید محبی هم که رفت نه به خاطر احساسات بود...نمی تونم توضیح بدم ولی همینقدر بدانید که شهید محبی بایست که به منطقه اعزام می شد...والسلام علی من اتبع الهدی ودین الحق

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : خلیل محبی ; ساعت 8:16 روز چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387

از سری دست نوشته های شهيد محمد مصطفی امينی:

آه ای ساعت بیست و پنج! به توعشق می ورزم ، چرا که زندگی در لحظه های تو ، غنی از همه چیز است. درثانیه هایت، مردان شایسته، ناشناسند و درمقابل عظمتت، از خود بی خبرند، و توانگران ، توان تمایز از دیگران را از دست می دهند و حاکمان به سادگی تنها بالاترین شاخه های درختانند و مردمان بسان آهوان جنگل به گشت و گذار مشغولند.

آه ای ثانیه ها! دقیقه ها! توقف کنید که زیبایی هایتان چشم ها را خیره کرده و نوای دلنشینتان گوش ها را نوازش می دهد. در لحظه های شما، آنان که درستکار وامینند بی آن که بیندیشند که وظیفه شان این است، به عمل خود ادامه می دهند، و زیبایان عاشق همدیگرند بدون اینکه بدانند این عشق به یکدیگر است. از فریب خبری نیست برای همین اطمینان را کسی نمی شناسد. آدمیان مورد اطمینان بودند بدون اینکه بدانند این ایمان درست است . به راحتی با همدیگر همزیستی داشتند ، می گرفتند و می بخشیدند، بدون اینکه بدانند سخاوتمندند. ساعت بیست وپنج در کجا قرار گرفته ای؟ چرا هیچ نشانی در زمان، از تو نیست؟ به تو محتاجیم تا کردار مردمانت را ثبت کنیم و تاریخی برای آنها بسازیم. من برای پیدا کردن تو تلاش خواهم کرد گرچه می دانم که این نادانی محض است! 




دسته بندی :




نویسنده : خلیل محبی ; ساعت 16:50 روز پنجشنبه دوازدهم دی 1387

نام: محمد مصطفی

شهرت : محبی

تاریخ تولد:۱۱/10/1360 – نیوجرسی(آمریکا)

تاریخ شهادت: ۱۱/10/1387 – ام الدار(روستایی در مرز لبنان و اسراییل)

زندگینامه: والدین شهید محبی در اوائل جنگ تحمیلی به کشور آمریکا پناهنده شدند و2 سال بعد مصطفی محبی پا به عرصه وجود نهاد...تحصیلات خود را در مقطع دبیرستان با موفقیت به پایان رسانید و سپس در سفری که به ایران داشت توانست به عنوان یک شهروند ایرانی شناسنامه دریافت کند...او سپس در دانشگاه تهران در رشته روانشناسی بالینی به تحصیل پرداخت واین در حالی بود که او تمام امکانات خود را در آمریکا رها کرده بود حتی پدر ومادر خود را و تنها اقوام نزدیک او پدربزرگ و عموی او بودند که در شیراز ساکن بودند...

در سال 84 همزمان با تحصیل در دانشگاه به حوزه علمیه رفت اما به دلایل واهی از ورود او ممانعت به عمل آمد اما بالاخره بعد از اجازه کتبی از حضرت آیت الله فاضل لنکرانی در سال 86 به حوزه راه پیدا کرد...همچنین در سالهای ورود او به ایران او مستقیما وارد همکاری با سپاه قدس وقرارگاه های مختلف شد...تا اینکه در جریان محاصره غزه و کشتار دسته جمعی مردم غزه مصطفی محبی همراه با 13 نفر از سپاه ولی امر واستشهادیون سید علی به لبنان سفر کرد...دو روز از سفر مصطفی و یارانش می گذشت...مصطفی برای عملیات انتحاری باید درون خاک اسراییل می رفت...و به ناچار تغییر چهره داد...ریش ها و موهای خود را تراشید وبا قیافه ای جدید ظاهر شد ...در لحظه ای که کم کم وارد خاک اسراییل می شد تا از آنجا هماهنگی لازم را به عمل آورد با اصابت ترکش یک  کاتیوشا از ناحیه سر مجروح شد...محبی را سریعا به تهران منتقل می کنند اما بعد از چند روز در کما ماندن سرانجام به لقاءالله می شتابد...شادی روح شهید محبی صلوات...

 

 

 




دسته بندی :




نویسنده : خلیل محبی ; ساعت 17:21 روز دوشنبه نهم دی 1387

نمی دونم شما هم اخبار غزه رو شنیدید یا نه اما من که سوختم وقتی خبر رو شنیدم...مرجع من و ولی من و سرور من حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (سلام الله علیه) فرمودند که مسلمانان باید برای غزه کاری بکنند...

امسال به کلی یه جوری شدم نمی دونم جریان چیه؟

اگه خدا بخواد دارم می رم لبنان با سپاه قدس یا حزب الله لبنان همکاری کنم...شاید هم عملیات استشهادی به پستم بخوره...شما رو به پهلوی فاطمه زهرا قسمتون می دم این ماه محرم واسم حتما دعا کنیدکه من برنگردم واستون مطلب بنویسم: من برگشتم...

شما رو به امام هشتم قسمتون می دم دعام کنید من برنگردم...احساسی نمی نویسم آرزوی قلبی منه... جامعه  امروزی خودمون رو که می بینم دلم پرپر میشه و از اون بدتر وقتیه که می بینم به عنوان یه دانشجو یا یک بسیجی یا یک طلبه هیچ غلطی برای اصلاح جامعه نمی تونم بکنم...میرم لبنان شاید لایق باشم...اگه نماز شبی هستید قسمتون می دم به این ماه که دعام کنید برنگردم...این رو برای دلسوزی نمی نویسم... هیچ کدوم از شما منو نمی شناسید تا برای من دلسوزی کنند ودعا نکنند از آدم های دور و اطراف هم نمی تونم حلالیت مستقیم طلب کنم چون شک می کنند فقط همین پسر عموی من می دونه.

نویسنده وبلاگ هم از الان پسر عموی عزیزم خلیل محبی است.

التماس دعا...

 




دسته بندی :




نویسنده : خلیل محبی ; ساعت 8:17 روز سه شنبه سوم دی 1387

محرم آمد وماه حسین(ع) طلوع کرد! بیایید حسینی شویم،و برای حضور درماه کربلا، روح وجسم خود را آماده کنیم.محبت فطری و روح پاک هر شیعه در ایام حزن اهل بیت(علیهما السلام)،قلب او را محزون و فکر او را به خودمشغول می نماید.عاشورای حسینی که بالاترین مصیبت خاندان پیامبر(ص) و پیروان ایشان است،وجود محبین رادر دریایی ازغم فرومی برد که جز اشک چاره ای برای آن نمی ماند.با توجه به عظمت مصیبتی که هرساله باطلوع محرم درانتظار دل شیعه است،باید قبل از ر‌ؤیت هلال ماهٍ غم، آمادگی لازم را در خود ایجاد نماییم وبا قلب و روح وفکر وجسمی آماده به استقبال ماه حسین رویم،تا حظ وافر را از ایام اشک ببریم.

اِن کان لم یجبک بدنی عند استغاثتک فقد اجابک قلبی وسمعی وبصری ورأیی وهوای...

ای حسین عزیز! اگرچه درکربلا نبودیم ولیاقت حضور درآن روزعظیم را نداشتیم،ولی با جان ودل وبا اموال ناقابل خود در هرزمان ومکانی به یادکربلای تو، اشک می ریزیم ومراسم عزایت را بپا می داریم. مولای من،چه کنم که ریختن خاک وکاه به سر و زدن گل برپیشانی نشان ازخود بیخود شدن ماست. حقاً مصیبت بزرگی به ما رسیده، وعزیز بزرگواری را ازدست داده ایم که دراسلام براو باید بگوییم: السلام علی خد التریب! موهای سر وصورت آقا و مولایمان پریشان روی خاک، سر وصورت آقایمان امام حسین(ع)،علی اکبر،ابالفضل العباس،قاسم بن الحسن(علیهم السلام) آغشته به خاک وخون، سه روز روی زمین.

اکنون لباس مشکی محرم را برتن می کنیم،و گوش خود را آماده شنیدن نام زیبای حسین(ع) می نماییم. چشمان خود را مزین به دیدن حرم شش گوشه و کلمه زیبای کربلا وعاشورا می نماییم. دهان خود را معطر به فریاد یاحسین می کنیم.در این ماه با اشک ریختن وبر سروسینه زنان به استقبال کاروان کربلا می رویم که شش ماه است ازمدینه حرکت کرده اند. به استقبال سید الشهداء وقمربنی هاشم وعلی اکبر وعلی اصغر(علیهما السلام) وبقیه عزیزان حسین که سر بر آستانش گذاشتند می رویم. به استقبال زینب کبری و ام کلثوم ورباب وسکینه ورقیه(علیهما السلام) وهمه تشنه لبانی که عطش و اسارت را در راه حسین(ع) برجان خریدند می رویم. آماده می شویم که محرم در راه است و کاروان نزدیک...!


پ.ن:

با فرا رسیدن محرم وبلاگ نویسی به بعد از این ماه عزیز موکول می شود...

 

 




دسته بندی :




نویسنده : خلیل محبی ; ساعت 8:52 روز دوشنبه دوم دی 1387

قبول! آن قدر رفیق نبودیم که حالا رفته ای، حالاکه خودت، خودت رابرده ای،بخواهم خودم رابچسبانم به تو وبه قول بچه ها نک وناله راه بیندازم. اما آنقدر آشنابودیم که وقتی توی راهروهای خوابگاه  همدیگر رامی دیدیم یک لبخند بی معنی به هم بزنیم و یک احوالپرسی بی معنی تر به هم تحویل دهیم؛ آن قدرآشنا بودیم که لااقل یک بارهم رفته باشیم اردو وحالا چهره دوتامان کناربچه شیرازی های دیگر توی یک عکس نه چندان رنگ و رو رفته فیکس شده باشد؛ آنقدرآشنابودیم که وقتی خبرآخرت به من رسید، بهت زده بایستم وتا همین حالا که چله ات نزدیک است ویک بغض بی هوا، ترجیع بندگلویم شده باشد، چه کارکردی باخودت لامسب؟ می شد این بار هم مثل2سال قبل که خبری ازتورسید ذوق زده شوم؛ خبری که می گفت تمام آن زهرماری هایی راکه می کشیدی کنار گذاشته ای، بست نشسته ای برای ارشدخوانده ای وبا یک رتبه خوب توی بهترین دانشگاه مملکت قبول شده ای. می شد به جای اینکه کلید واژه هایم «خودکشی+دانشجوی ذانشگاه تهران+کارشناسی ارشدجغرافی» باشد، اسم وشهرت کامل خودت را جست وجو کنم ونامت را در فهرست قبولی های دکترا ببینم؛ می شد بهانه خبری ندهی دست خبرگزاری ها؛ می شدمسئول دانشگاهت بی خطرترین احتمال یعنی مشکلات خانوادگی راعلت خودکشی ات نداند. تو که تحمل کرده بودی! توکه یکسال تمام هرهفته راتقسیم کرده بودی به3روز دانشجوی فوق لیسانس بودن درتهران و3روز لوله کشی کردن درشیرازتا هم خرج تحصیلت دربیاید وهم امید داشته باشی تا نامزد عقدی ات را ببری خانه بخت! چرا امیدت نا امید شد لامسب؟! تو که زورخودت را زده بودی! اگرنا امیدبودی چرا لااقل ازهم اتاقی ات شماره من لعنتی رانگرفتی تا اگرخودم هم نتوانستم راهی بگذارم پیش پایت، نشانی مرکز مشاوره ای که دوقدم پایین تراز خوابگاهت بود را به تو بدهم؟ چرا از آن پله های سیاه بالا رفتی؟ می شد خودت را ازپشت بام آن خوابگاه لعنتی پرت نکنی  تا پیاده روهای بیست ودوم بهمن فقط خاطرات خوب راتداعی کند؟ چکار کردی با خودت؟ چه کار کردی با ما که بغض امانمان نمی دهد.


دسته بندی :




نویسنده : خلیل محبی ; ساعت 9:22 روز شنبه سی ام آذر 1387

 

زنگ در رو که زدند ما اونجا بودیم؛ خونه ی پدربزرگ.2نفربودند. اومد بودند باهاش صحبت کنند و بعدازاینکه رفتند تازه فهمیدیم که چرا پدربزرگ تمام اون شب، رفته بود توخودش!گفته بودند وقتش شده فکری به حال خودش وآینده بچه هاش و البته خونه بکنه. شده بودند کارشناس های خبره اقتصاد، بازارمسکن وخانواده ومثل آدمای دنیادیده، باتجربه وازهمه جا باخبر(!). بسته پیشنهادیشون روداده بودند ورفته بودند. اومده بودند توی گوشش خونده بودند که خونه روبکوب وازنوبساز؛ هم پولش خوبه وهم چند واحد بیشترمال خودت میشه. هزارجور صغراکبرای دیگه هم درمزایای افزایش قدو وزن خونه چیده بودند تا همون آخر شبی بله روبگیرند وهمون شب قرارداد روببندند وبیفتند دنبال بیل وکلنگ وکارگر. توی کوچه شون ، الان فقط سه- چهارتا خونه باقی مونده که هنوزقدنکشیدند؛ بقیه شدندمجتمع های مسکونی چندطبقه با خونه های کپسولی که اسمش رو گذاشتند«آپارتمان نقلی». فقط همین چندتا خونه موندند که به قول پدربزرگ«اصالت خودشون روحفظ کردند».

اصالت خونه بدجوری پدربزرگ رودرگیرخودش کرده بود.خب، دل کندن ازاین خونه سخته؛ خونه ایی که دست کم برای ما پرده از یه دنیا خاطره با اون باغچه کوچیکش که دم عید، جعبه جعبه بنفشه زرد وقرمز وآبی توش خالی میشد، تابستونش روسرخی و سیاهی شاتوت ها پرمی کرد،پاییزش با خرمالوهای درشت روی درخت، نارنجی نارنجی میشد، زمستونش هم سفیدی برف بود. حالا قبول کردنش سخت بود که اون خونه دلباز وپرخاطره با خاک کوچه یکی بشه ویه موجود دیگه ازتوش دربیاد. چندشب بعد وقتی رفیق قدیمی پدربزرگ که بعدازعمری معلمی حالازده توی کار بنگاه مسکن، قضیه خونه وبسته ی پیشنهادی رو ازش شنیده بود، بهش گفته بود: الان خونه یه طبقه توی شیراز، مثل قالی کرمان می مونه، هرچی بیشتر پابخوره وبمونه، قیمتش بالاترمی ره، قالی کرمانت روحالاحالاها نفروش! حالا پدربزرگ مونده وقالی کرمانش وهمه ی خاطره های 3نسل یه خونواده که مثل گل های قالی، هرچی بیشترپابخورند، خوش نقش تر و گرون تر می شند.                           

 




دسته بندی :




نویسنده : خلیل محبی ; ساعت 11:34 روز دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387

خدا ازتومحافظت می کند

God protects you

اوزندگی تو رادردستهایش دارد

He holds your life in his hands

خدانقشه هایی برای شمادارد

God has some plan for you

بعضی کوچک،بعضی بزرگ وبعضی خیلی خیلی بزرگ

Some small some big some grand

خدا تورا بانوردرخشان یک الماس هدایت می کند

God guides you with a brilliant shining light

خدا مراقب تو است

God watches over you

درطول صبح ،ظهروشب

Through morning noon and night

خدا دستهایش رابرای کمک به تودرازمی کند

God tries hand to help you

تا ببینی،یادبگیری ورشدکنی

See and learn and grow

خدا اعتقادزیادی به تودارد

God has much faith in you

هیچ چیزوجود ندارد که تونتوانی درآن موفق شوی

There's nothing you can't achieve

خدا توراتشویق می کند

God encourages you

تاتلاش کنی برای فکرکردن واعتقادپیدا کنی

To try to think to believe

خدا همیشه تورادوست خواهد داشت

God will always love you

وامیدواراست تونیز اورادوست داشته باشی

And he hopes you'll love him too

خداوند شانه ای به تو می دهد

God lends a shoulder

تا پناهگاه آرام ولطیفی برای توباشد

To clam support and a soothe

خدا منتظرتوخواهد بود

God will wait for you

او درانتها آنجا خواهد بود

He'll be there in the end

خدا به تو خوش آمد خواهد گفت

God will welcome you

زیرا او دوست توست

Because he is your friend




دسته بندی :